ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که هر جمعه به شوقت صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت
تعجیل در فرج آقا امام زمان صلوات
************************************************************************
ما گوشه نشینان غم فاطمه ایم مهتاج عطاو کرم فاطمه ایم
عمریست که از داغ غمش سوخته ایم دلسوخته عمر کم فاطمه ایم
نور محمدی(ص)
چو تكوین جهان را ساز كردند نخست از نور او آغاز كردند
محمد (ص) مصطفای آفرینش محمد (ص) نور چشم اهل بینش
شب اسرا چو در عرش خدا گشت فكان قاب قوسینش سزا گشت
محمد(ص) شافع روز پسین است محمد(ص) رحمة للعالمین است
محمد(ص) فاتح بدر و حنین است محمد (ص) مرشد راه حسین است
محمد (ص) هم بشیر و هم نذیر است محمد(ص) در دو عالم بی نظیر است
محمد(ص) محرم اسرار عشق است محمد (ص) مطلع انوار عشق است
محمد (ص) صاحب دختی چو زهراست محمد (ص) زینت ام ابیـهاسـت
محمد (ص) معجزه خلق الهی است كه بی نورش سیاهی در سیاهی است
چو دریای وجودش بی كران است در اوصافش سخن بس ناتوان است.
آيه الا المودة فى القربى
ابناثير - سيوطي - ابونعيم - محب طبرى از عايشه - ابن حجر از عايشه
قرآن سخن پيامبران گذشته را كه نقل مىكند مىگويد همگان گفتند:«ما از مردم مزدى نمىخواهيم،تنها اجر ما بر خداست».اما به پيغمبر خاتم خطاب مىكند:
قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى (1) .
بگو از شما مزدى را درخواست نمىكنم مگر دوستى خويشاوندان نزديكم.
اينجا جاى سؤال است كه چرا ساير پيامبران هيچ اجرى را مطالبه نكردند و نبى اكرم براى رسالتش مطالبه مزد كرد،دوستى خويشاوندان نزديكش را به عنوان پاداش رسالت از مردم خواست؟
قرآن خود به اين سؤال جواب مىدهد:
قل ما سالتكم من اجر فهو لكم ان اجرى الا على الله (2) .بگو مزدى را كه درخواست كردم چيزى است كه سودش عايد خود شماست.مزد من جز بر خدا نيست.
يعنى آنچه را من به عنوان مزد خواستم عايد شما مىگردد نه عايد من.اين دوستى كمندى استبراى تكامل و اصلاح خودتان.اين اسمش مزد است و الا در حقيقتخير ديگرى است كه به شما پيشنهاد مىكنم،از اين نظر كه اهل البيت و خويشان پيغمبر مردمى هستند كه گرد آلودگى نروند و دامنى پاك و پاكيزه دارند(حجور طابت و طهرت)،محبت و شيفتگى آنان جز اطاعت از حق و پيروى از فضايل نتيجهاى نبخشد و دوستى آنان است كه همچون اكسير،قلب ماهيت مىكند و كامل ساز است.
مراد از«قربى»هر كه باشد مسلما از برجستهترين مصاديق آن على عليه السلام است. فخر رازى مىگويد:
«زمخشرى در كشاف روايت كرده:«چون اين آيه نازل گشت،گفتند:يا رسول الله! خويشاوندانى كه بر ما محبتشان واجب است كيانند؟فرمود:على و فاطمه و پسران آنان».
از اين روايت ثابت مىگردد كه اين چهار نفر«قرباى»پيغمبرند و بايست از احترام و دوستى مردم برخوردار باشند،و بر اين مطلب از چند جهت مىتوان استدلال كرد:
1.آيه الا المودة فى القربى .
2.بدون شك پيغمبر فاطمه را بسيار دوست مىداشت و مىفرمود:«فاطمه پاره تن من است.بيازارد مرا هر چه او را بيازارد»و نيز على و حسنين را دوست مىداشت، همچنانكه روايات بسيار و متواتر در اين باب رسيده است.پس دوستى آنان بر همه امت واجب است (3) زيرا قرآن مىفرمايد:
«و اتبعوه لعلكم تهتدون» (4) از پيغمبر پيروى كنيد، شايد راه يابيد و هدايتشويد. و باز مىفرمايد: «لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة» (5) از براى شماست در فرستاده خدا سرمشقى نيكو. و اينها دلالت مىكند كه دوستى آلمحمد - كه على و فاطمه و حسنين هستند - بر همه مسلمين واجب است.» (6)
از پيغمبر نيز راجع به محبت و دوستى على روايات بسيارى رسيده است:
1. ابناثير نقل مىكند كه پيغمبر خطاب كرد به على و فرمود:
« يا على! خداوند تو را به چيزهايى زينت داد كه پيش بندگان او زينتى از آنها محبوبتر نيست: كنارهگيرى از دنيا; آنچنان قرارت داد كه نه تو از دنيا چيزى بهرهمند شوى و نه آن از تو. بهتو بخشيد دوستى مساكين را; آنان به امامت تو خشنودند و تو نيز به پيروى آنان از تو. خوشا به حال كسى كه تو را دوستبدارد و در دوستىات راستين باشد، و واى بر كسى كه با تو دشمنى كند و عليه تو دروغ گويد.» (7)
2. سيوطى روايت مىكند كه پيغمبر فرمود:
«دوستى على ايمان است و دشمنى وى نفاق.» (8) 5
3. ابونعيم روايت مىكند كه پيغمبر خطاب به انصار كرد و فرمود:
آيا راهنمايى كنم شما را به چيزى كه اگر بدان چنگ بزنيد، بعد از من هرگز گمراه نشويد؟گفتند:آرى يا رسول الله!فرمود:اين،على است.دوستش بداريد به دوستى من و احترامش كنيد به احترام من،كه خداوند به وسيله جبرئيل فرمانم داد كه اين را براى شما بگويم.» (9)
و نيز اهل سنت رواياتى از پيغمبر اكرم نقل كردهاند كه در آن روايات نگاه به چهره على و سخن فضايل على،عبادت شمرده شده است:
1.محب طبرى از عايشه روايت مىكند كه گفت:
«پدرم را ديدم به صورت على بسيار نگاه مىكرد.گفتم:پدر جان!تو را مىبينم كه به صورت على بسيار مىنگرى.گفت:دخترك!از پيغمبر خدا شنيدم كه گفت:نگاه به چهره على عبادت است.» (10)
2.ابن حجر از عايشه روايت مىكند كه پيغمبر گفت:
«بهترين برادران من على است و بهترين عموهاى من حمزه است،و ياد على و سخن از او عبادت است.» (11) على محبوبترين افراد بود در پيشگاه خدا و پيغمبر،و قهرا بهترين محبوبهاست.انس بن مالك مىگويد:
«هر روز يكى از فرزندان انصار كارهاى پيغمبر را انجام مىداد.روزى نوبت من بود.ام ايمن مرغ بريانى را در محضر پيغمبر آورد و گفت:يا رسول الله!اين مرغ را خود گرفتهام و به خاطر شما پختهام.حضرت گفت:خدايا محبوبترين بندگانت را برسان كه با من در خوردن اين مرغ شركت كند.در همان هنگام در كوبيده شد.پيغمبر فرمود:انس!در را باز كن.گفتم:خدا كند مردى از انصار باشد.اما على را پشت در ديدم. گفتم:پيغمبر مشغول كارى است،و برگشتم سرجايم ايستادم.بار ديگر در كوبيده شد. پيغمبر گفت:در را باز كن.باز دعا مىكردم مردى از انصار باشد.در را باز كردم. باز على بود.گفتم:پيغمبر مشغول كارى است،و برگشتم بر سر جايم ايستادم.باز در كوبيده شد.پيغمبر فرمودند:انس!برو در را باز كن و او را به خانه بياور.تو اول كسى نيستى كه قومت را دوست دارى.او از انصار نيست.من رفتم و على را به خانه آوردم و با پيغمبر مرغ بريان را خوردند.» (12)
پىنوشتها:
1- شورى/23.
2- سبا/47.
3- محبت پيغمبر نسبتبه آنان جنبه شخصى ندارد،يعنى تنها بدين جهت نيست كه مثلا فرزند يا فرزندزاده او هستند،و اگر كسى ديگر هم به جاى آنها مىبود پيغمبر آنها را دوست مىداشت.پيغمبر از آن جهت آنها را دوست مىداشت كه آنها فرد نمونه بودند و خدا آنها را دوست مىداشت و الا پيغمبر اكرم فرزندان ديگرى هم دوست مىداشت كه آنها فرد نمونه بودند و خدا آنها را دوست مىداشت و الا پيغمبر اكرم فرزندان ديگرى هم داشت كه نه او با آنها به اين شكل محبت داشت و نه امت چنين وظيفهاى داشتند.
4- اعراف/158.
5- احزاب/21.
6- التفسير الكبير فخر رازى،ج27/ص166،چاپ مصر.
7- اسد الغابة،ج 4/ص23.
8- كنز العمال.جمع الجوامع سيوطى،ج6/ص156.
9- حلية الاولياء،ج 1/ص63.روايات در اين باب بسيار زياد است و ما در كتب معتبر اهل سنتبه متجاوز از نود روايتبرخورديم كه همه در موضوع دوستى و محبت امير المؤمنين است.در كتب شيعه نيز روايات بسيار زيادى وارد شده است و مرحوم مجلسى در ج39 بحار الانوار،چاپ جديد،بابى در حب و بغض امير المؤمنين منعقد كرده است و در آن باب صد و بيست و سه روايت نقل كرده است.
10- الرياض النضرة،ج 2/ص219،و در حدود بيست روايت ديگر تا آنجا كه ما برخورديم در همين موضوع در كتب اهل سنت نقل شده است.
11- الصواعق المحرقة،ص 74،و پنج روايت ديگر در همين موضوع در كتب مختلف اهل سنت نقل شده است.
12- مستدرك الصحيحين،ج3/ص 131.اين داستان با كيفيتهاى مختلف به متجاوز از هجده نقل در كتب معتبر اهل سنت نقل شده است.
اعدامهاى دسته جمعى
مختار تمام كسانى را كـه در روز عاشورا، با اسب بر بدن مقدس امام حسین(علیه السلام) و شهدا تاخته بودند و تـعـدادشان ده نفر بود، را دستگیر كردند، دست و پایشان را بستند، از پشت بر زمین خواباندند و به زمین میخ كردند و اسبها را با نعل تازه، بر بدنهاى آنان تاختند تا پیكر آنان در هم شكـسته شد و به هلاكت رسیدند.(4) سپس بدنهاى آنان را به آتش سوزاندند. ایـنـان عـبـارت بـودنـد از: اسـحـاق بـن حـوبـه، اخـنـس بـن مـرثـد، حـكـیـم بـن طفیل، عمرو بن صبیح، رجاء بن منقذ عبدى، سالم بن خیثمه، واحظبن ناعم، صالح بن وهب، هانى بن ثبیت و اسید بن مالك .
ابو عمرو گوید: مـا بعدها در مورد سابقه این ده نفر بررسى كردیم. به این نتیجه رسیدیم كه همه آنان زنازاده و فرزندان نامشروع بودند.(5)
دویـسـت و چهل و هشت نفر از عاملان اساسی واقعه كربلا كه در شورش كوفه دستگیر شده بودند، همه یكى پس از دیگرى گردن زده شدند. آنان در میان پانصد نفرى بودند كه در شورش كوفه بر ضدّ مختار دستگیر شدند.
شمر بن ذى الجوشن در روز عاشورا شترى را كه مخصوص سوار شدن امام حسین(علیه السلام) بود، را به عنوان غنیمت گرفـت و به كوفه آورد و بـه شكرانه قتل فرزند پیامبر(صلی الله علیه و آله) آن شتر را نحر كرد و گوشتش را بین دشمنان اهل بیت در كوفه تقسیم نمود. مختار دستور داد تمام خانههایى را كه آن گوشت وارد آن شده بـود و افرادى را كه دانسته از آن گوشت خوردهاند، شناسایى كنند. همه آن خانهها را ویران كرد و كسانى را كه از آن گوشت خورده بودند اعدام نمود.(6)
اعدام سران كوفه
سران كوفه كه در قیام خونخواهى عاشورا كشته شدند عبارت بودند از:
1ـ عـمـر بـن سـعد:
او فرمانده كل نیروهاى یزید در كربلا و از جمله كسانى بود كه نامش در سـیـاهـه قـصـاص شـونـدگـان قـرار داشت. او پیش از دستگیرى به سراغ مختار آمد و خود را معرفى كرد و با شروطى، اماننامه گرفت. اما پس از كشتار قاتلان امام حسین(علیه السلام) در كوفه، نامهاى از محمد حنفیه به مختار رسید مبنى بر این كه جزای عمر بن سعد را بدهد. مختار دید بـعـضـى از شـروط امـاننامه توسط عمرسعد نقض شده است. به همین بهانه، او را احضار كرد. او ابتدا قصد فرار داشت اما برایش میسر نشد. همین بهانه مختار را در كشتن او مصمّم ساخت .
او در مـقـابـل ابـو عـمـرو، رئیس شهربانى مختار مقاومت كرد تا امان بگیرد اما او را امان نداد. آنقدر بر پیكر او شمشیر زدند تا كشته شد و سر بریدهاش را نزد مختار آوردند.
مختار از حفض فرزند عمر سعد پرسید: آیا او را مىشناسى؟
حفض گفت: در زندگى پس از او خیرى نیست .
مختار گفت: پس از او زندگى نخواهى كرد. سپس دستور داد او را نیز گردن بزنند، پس از آن كه پـسر عـمـر سعد هم كشتـه شد اظهار داشت: یكى در مـقـابل خـون حسین(علیه السلام) و دیگرى در قبال على اكبر حسین ولى یكسان نیستند، به خدا قـسم اگـر سه چهارم قریش را بكشم تلافى یك بند انگشت حسین(علیه السلام) نشده است.(7) مختار سر بریده عمرسعد را به حجاز، نزد محمد حنفیه فرستاد. وقتى چشم فرزند امیرمؤمنان به سر بریده ابن سعد افتاد، فرمود:
«اَللّهـُمَّ لا تَنْسِ هذَا الْیَوْمَ لِلْمُخْتارِ وَاجْزِهِ عَنْ اهل بیت نَبِیِّكَ محمّدٍ(صلی الله علیه و آله) خَیْرَ الجَزاءِ. فَوَاللهِ ما عَلَى الُْمخْتارِ بَعْدَ هذا مِنْ عُتْبٍ» (8)؛ خدایا این روز مختار را داشته باش و او را از جانب خاندان پیامبرت محمد(صلی الله علیه و آله)، بهترین پاداش را عنایت فرما. به خدا سوگند، پس از این عتابى بر مختار نیست .
2ـ شـمـر بـن ذى الجـوشن؛
این فرد جنایتكار شماره یك كربلا، توانست از چنگ مختار بگریزد اما مختار دسـتـور داد كـه او را هـر كجا رفته اسـت پـیـدا كـنـنـد و بـه سـزاى اعمال ننگینش برسانند. شمر در ماجراى شورش كوفه بر ضدّ مختار از عاملان اصلى بود.
شیـخ طوسى(ره) مىنویسد: «شمر را دستگیر كردند و نزد مختار آوردند. مختار دستور داد گـردن او را زدند و جسدش را در دیگ روغن جوشیده افكندند و یكى از یاران مختار با پاى خود سر شمر را لگد مىكرد.»
مـسـلم ضـبـائى، كه هم قبیله شمر بود، مىگوید: «ما فرار كردیم و خود را به محلى در مسیر كـوفـه و بصره به نام ساتیدما رساندیم و در نزدیكى آن محل، دهكده كوچكى به نام كلتانیّه در حوالى سواحل فرات قرار داشت. ما در كنار تپّهاى مخفى شدیم كه توسط یك روستایی جای ما لو رفت. شب هنگام بود كه ماموران مختار ما را محاصره كردند. شمر را دیدم كه جامهاى خوشبافت به تن داشت و بدنش پیس(بیماری برص) بود. ما حتى فرصت سوارشدن بر اسب را نیافتیم. درگیرى شدیدى رخ داد. ساعتى بعد صداى الله اكبر شنیدم و كسى فریاد زد خداوند، خبیثى را كشت.(9)
شیـخ طوسى(ره) مىنویسد: «شمر را دستگیر كردند و نزد مختار آوردند. مختار دستور داد گـردن او را زدند و جسدش را در دیگ روغن جوشیده افكندند و یكى از یاران مختار با پاى خود سر شمر را لگد مىكرد.»(10)
عبدالرحمن بن عبد مىگوید: من شمر را به هلاكت رساندم. مختار تا نگاهش به سر بریده شمر افتاد، سجده شكر به جاى آورد و دستـور داد آن سـر را بـالاى نـیـزه كـنـنـد و مقابل مسجد جامع شهر در معرض دید مردم قرار دهند تا موجب عبرت همگان باشد.(11)
3ـ بـجـدل بن سلیم:
وی در روز عاشورا، براى غارت انگشتر امام حسین(علیه السلام)، انگشتان حـضـرت را قـطـع كـرد. مـخـتـار دسـتـور داد انـگـشـتان آن خبیث را قطع كردند، سپس دو پایش را بریدند و آنقدر در خون غلتید تا به هلاكت رسید.(12)
خـولى بـن یـزیـد اصـبـحـى:
وی از چـهـرههـاى كـثـیـف حـادثـه عـاشـورا بـود. او مـامـور حـمـل سـر بـریـده امـام حـسـیـن(علیه السلام) و قـاتـل عـثـمـان بـن عـلى، بـرادر امـام حـسین(علیه السلام)، بوده است.(13)
عصر روز عاشورا عمر سعد سر امام را به خولى سپرد تا نزد عبیدالله ببرد، چون خـولى وارد شهر شد و جلو قصر آمد در قصر بسته شده بود، لذا به خانه خود رفت و سر را زیر طشت نهاد. زنش پرسید چه خبر آوردى؟ خولى گفت: ثروت روزگار را برایت آوردهام، این سر حسین بن على است كه در خانه ما است. زن گفت: واى بر تو، مردم با طلا و نقره از سفر مىآیند و تو سر پسر پیغمبر را به خانه مىآورى؟ به خدا قسم من دیگر با تو زندگی نخواهم كرد. زن هنگام خارج شدن از خانه، مـشاهده كرد كه نور از زیر طشت تـا آسمـان مـتـصل است. مىگوید به خدا قسم مرغان سفیدى را دیدم كه اطراف طشت در پروازند. وقتی صبح شد خولى سر امام را نزد ابن زیاد برد.(14)
مـخـتـار، ابو عـمره رئیس گارد خود را با جمعیتى مامور كرد تا خولى را دستگیر كنند. ایشان خـانه خـولى را مـحاصره كردند، ابوعمره وارد خانه شد و خانه را بازرسى كردند. از زنش سراغ خولی را گرفتند. او گـفـت نمـىدانم ولی با دست و سر به طرف مستراح اشاره نمود، وارد مستراح شدند و او را بیرون كشیدند در حالی كه زنبیلى به جاى كلاه بر سر نهاده بود، ابوعمره به سراغ مختار فـرستـاد و درباره وى كسب تكلیفى نمود، مختار خود آمد و دستور داد جلو خانهاش او را بكشند و سپـس جسدش را آتـش زدند، مـخـتـار ایستـاد تـا تـمـام جسد به خـاكستـر تبدیل شد.(15)
5ـ سنان بن انس:
وی از چهرههاى جنایتكار كربلا و كسى است كه به خیمههاى امام حسین (علیهالسلام) یـورش بـرد و در آخـرین لحظات عمر امام، نـیـزهاش را به سینه حضرت فرو برد. در بـعـضـى مـقـاتـل نـیـز نـقـل شـده كـه او سـر مـقـدس امـام حـسـیـن(علیه السلام) را از بـدن جـدا كـرده اسـت.(16) پـس از دستگیرى او، به دستور مختار، دست و پایش را بریدند و هنوز جان داشـت كـه او را در دیـگ روغـن جـوشـان افـكـنـدنـد و اینگونه به نتیجه اعمال زشت خود رسید.(17)
6- حكیم بن طفیل قاتل حضرت اباالفضل علیه السلام
حكیم بن طفیل از سران حادثه عاشورا بود، كه امام حسین(علیه السلام) را تیرباران نمود و حضرت اباالفـضل(علیهالسلام) را شهید كرد و لباس و اسلحه او را غـارت نمـود. عـبدالله بن كامـل به دستور مختار، او را دستگیر كرد. عدى بن حاتم، كه هم قبیله او بود، از او شـفـاعـت كرد، اما مؤثر واقع نشد و به دستور ابن كامل، كه از فرماندهان مختار بود، او را تیرباران كردند.
حكیم را كه شانههایش بسته بود در كنارى نگه داشتند و به او گفتند: تو بودى كه لباسهاى عـباس بن على(علیهماالسلام) را غارت كردى؟ اكنون لباسهاى تو را در زنده بودنت بیرون مىآوریم.AEتار آوردند و مختار برخاست و پایش را روى سر او نهاد و س�D8�ف حسین(علیه السلام) پـرتـاب نمودى و مىگویى كه تیر من به جامه امام رسید و او را آزار نرسانید؟ به خدا قسم تو را تیرباران مىكنیم چنان كه امام را هدف تیر قرار دادى. پس از سه طرف تیرها به سویش پرتاب گردید و او را بر زمین افكند، آنقدر تیر بر بدنش زدند كه مانند خارپشت گردید.(18)
7- عبیدالله بن زیاد:
پـس از آن كه مـخـتـار از طرف شورشیان كوفه آسوده خاطر شد و آنان را سر جاى خود نشانید ابراهیم پسر مالك اشتر را مامور جنگ با ابن زیاد نمود.
در حین جنگ ابراهیم شخصاً ابـن زیـاد را از نـظر دور نمىداشت و صفها را مىشكافت تا خود را به او برساند. ابن زیاد غرق در سلاح، با نیزهاش به هر طرف حمله مىكرد. ناگهان ابراهیم، خـود را در مقابل ابن زیاد دید و چون عقابى شكارى به او حمله برد و شمشیر خود را آنچنان محكم بر كمر او فرود آورد كه تاریخ مىنویسد: ابن زیاد جلوى دست و پاى اسبش، غلتید و همانند گاوى كه سرش را بریده باشند، صدا مىكرد.(19) بدن او به دو نیم شـد؛ قـسـمـت بـالاى بـدن او بـه یـك طـرف و قسمت پایین بدنش به طرف دیگر پرتاب شد و ابراهیم فریاد زد: «ابن زیاد را كشتم.»(20) نكته قابل توجه اینجاست كه این واقعه در روز عاشوراى سال 67 ه . ق واقع شد و او در آن هنگام سى و نه ساله بود.(21)
ابراهیم دستـور داد سر ابن زیاد را از بـدنـش جـدا كـرده و جـسـدش را بـه آتـش كشیدند.(22) سپس گفت: «خدا را شكر مىكنم كه ابن زیاد به دست من كشته شد.»
سر ابن زیاد را براى مختار آوردند و مختار برخاست و پایش را روى سر او نهاد و سپس دستور داد كفش او را آب بكشند و طاهر كنند، آن را بر دروازه شهر كوفه نصب نمود و سپس دستور داد آن سـر را بـا تعدادى از سرهاى بریده سران شام بـه مدینه نزد امام سجاد(علیه السلام) و محمد حنفیه بفرستند.(23)
هنگامى كه سر ابن زیاد را نزد امام سجاد(علیه السلام) آوردند، امام با جمعى بر سفره غذا نشسته بودند. وقـتـى چـشـم امـام بـه سـر بـریـده قـاتل پدرش و شهداى كربلا افتاد، دستها را به دعا برداشتند و فرمودند:
«اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذی اَدْرَكَ لی ثاری مِن عَدُوّی وَ جَزَا اللهُ الُْمختارَ خَیْراً؛ خـدا را شـكـر كـه انـتـقـام خـون مـرا از دشمنم گرفت و خداوند به مختار جزاى خیر دهد.(24)
آنگاه امام با شادمانى، رو به حاضران كردند و فرمودند:
«وقـتـى مـرا نـزد ابـن زیاد بردند، او سر سفره غذا بود. من در آن هنگام از خدا خواستم كه زنده بمانم و سر ابن زیاد را ببینم.»(25)
داستان سر ابن زیاد
ابراهیم سر ابن زیاد را به كوفه نزد مختار فرستاد، سر ابن زیاد را در گوشه قصر نهادند. مارى باریك پیدا شد و میان سرها گردش مىكرد تا به سر عبیدالله رسید وارد دهان او شد و از بینیاش خارج گردید، و از بینى وارد مىشد و از دهنش خارج مىگردید، و مكرر این عمل را انجام مىداد.
مرجانه مادر عـبیدالله پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) به او گفت: اى خبیث، فرزند پیامبر را كشتى؟ هرگز روى بهشت را نخواهى دید.(26)
8ـ حـرمـله:
شیخ طوسى(ره) در امالى مىنـویـسـد: منهال بن عمرو از شیعیان و یاران امام سجاد (علیه السلام) مىگوید: پس از زیارت خانه كعبه، به مدینه رفتم و خدمت امام سجاد(علیهالسلام) شرفیاب شدم. امام از من پرسید: اى منهال، از حرمله چه خبر؟ گفتم: هنگامى كه از كوفه خارج شدم، زنده بود. امام هر دو دستش را به دعا بلند كرد و چنین فرمود:
«اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ. اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ. اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ النَّارِ؛ خدایا، سوزش شمشیر را بـه او بـچـشان. خدایا، سوزش شمشیر را به او بچشان. خدایا، سوزش آتش را به او بچشان.»
از نفرین امام سجاد(علیه السلام)، كه مظهر عفو و گذشت از خطاكاران بود، معلوم مىشود كه حرمله چقدر دل اه�D9�ى را روى بدن نیمه جان او ریختند و آن را به آتش كشیدند.
منهال مىگو%9�ر(علیه السلام) نقل مىكند: هنگامى كه على اصغر در آغوش پدر هدف تیر حرمله واقع شد، امام حسین(علیه السلام) آنان را نفرین كرد و فرمود:
«وَانْتَقِمْ لَنا مِنْ هؤُلاءِ الظَّالِمینَ؛ خدایا، انتقام ما را از این ستمگران بستان.»(27) منهال گفت: پس از زیارت مدینه، عازم كوفه شدم. وقتى به كوفه رسیدم، مختار به قلع و قـمـع عـاملان حادثه كربلا مشغول بود. من با مختار رفاقت قدیمى داشتم. به قصد دیدار مختار از خانه خارج شدم. وقتى چشم مختار به من افتاد، گفت: هان منهال، كجا بودى تا حالا به دیدن ما نیامدى و در قیام با ما همراه نبودى؟ گفتم: امیر، من به سفر حج رفته بودم .
با هم مشغول صحبت شدیم تا به محله كناسه رسیدیم. خبر دادند كه حرمله در این محله مخفى شده است. مـامـوران به سرعت، به جست و جو پرداختند و زمانی نگذشت كه فردى را كشان كشان به نزد مختار آوردند. آرى، او حرمله بود. تا چشم مختار به او افتاد، با لحن تندى فریاد زد: خدا را شكر كه به چنگم افتادى! و بى درنگ، فریاد زد: جلاّد، جلاّد .
جـلاّدان جلو آمدند. مختار دستور داد: اول دو دست او را قطع كنید. (همان دو دستى كه با یكى كمان را مىگرفت و با دیگرى تیر را رها مىكرد؛ یك بار گلوى على اصغر را نشانه گرفت، یك بار چشم اباالفضل (علیه السلام) را نشانه رفت و یك بار هم قلب حسین(علیه السلام) را شكافت.) سپس فریاد زد: دو پایش را هم قطع كنید!
ماموران اجرا كردند. آنگاه صدا زد: آتش، آتش .
فوراً چوبهاى خشك و نازكى را روى بدن نیمه جان او ریختند و آن را به آتش كشیدند.
منهال مىگوید: از تعجّب بلند گفتم: سبحان الله !
مختار گفت: علت این جملهاى را كه گفتى چه بود؟!
گفتم: گوش كن تا برایت بگویم و ماجراى نفرین امام سجاد(علیه السلام) را برایش تعریف كردم.
مختار با تعجب پرسید: خودت از امام این نفرین را شنیدى؟!
گفتم: بله. مختار از اسبش پیاده شد و دو ركعت نماز خواند و سجدهاش را طولانى كرد، سپس برخاسـت و سوار شد و تا آن وقـت جسد حرمله به زغال تبدیل شده بود.(28)
حضرت محمد (ص) می فرماید:
*سلطان عادل سایه خداوند است*
حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
من اصعد الی الله خالص عبادته اهبط الله عزوجل الیه افضل مصلحته
كسی كه عبادت های خالصانه خود را به سوی خدا فرستد، پروردگار بزرگ برترین مصلحت را به سویش فرو خواهد فرستاد.
حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
ان السعید، كل السعید، حق السعید من أحب علیا فی حیاته و بعد موته
همانا سعادتمند(به معنای) كامل و حقیقی كسی است كه امام علی(ع) را در دوران زندگی و پس از مرگش دوست داشته باشد.
حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
حبب الی من دنیاکم ثلاث: تلاوة کتاب الله و انظر فی وجه رسول و الانفاق فی سبیل الله
از دنیای شما سه چیز محبوب من است: 1-تلاوت قرآن 2-نگاه به چهره رسول خدا 3-انفاق در راه خدا
التماس دعا

